X
تبلیغات
رایتل

مرد

جمعه 22 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 10:05 ب.ظ

و در پشت حماسه های پر نخوت

                                    مردی تنها

                                           بر جنازه خود می گرید. (احمدشاملو)

 

با چشمانی یکپارچه خون در را گشود. گونه های سرخش در هوای طوفانی و برفی به کبودی می زد و گویی که می خواست با نعره ای گلودر آسمان را بر سر دنیای لعنتی آوار کند. در به دیوار اصابت کرده بود و اکنون صدای بازبسته شدنش در فضای حیاط بزرگ خانة برات طنینی از وحشت و دلهرة مرگ را انعکاس می داد. لحظه ای درنگ و سکوت. نگاهش با نگاه برات گره خورد بهادر. انگار سالهاست که مرده باشد برات. کنار درختان خشکیده باغ روی ویلچرش نشسته بود، یا شاید مرده بود که کاری نمی کرد. نگاهش پوچ ِ پوچ بود و بی معنی. و همین خشم بهادر را آمیخته می کرد با شگفت زدگی ِ هولناکی ... چرا کسی کاری نمی کند. چرا پدرش، برات به پایش نمی افتد. چرا التماسش نمی کنند. اما خشم مانع از آن بود که بهادر بتواند لحظه ای دیگر تامل کند. می خواست، اما نتوانسته بود. پس خم شد و از ساق جورابش چاقویِ دسته استخوانی ، یادگار جوانی پدرش را ، بیرون کشید. بار دیگر پدر را نگریست. چشمان پدر هنوز خیره مانده بود به نگاه پسر. انگار میخکوب شده باشد به او. بهادر به یکباره خودش را از پدر واگرفت و حیاط را بدو پشت سر گذاشت و پله ها را دوتا سه تا، یکی کرد و پشت در که رسید لحظه ای ایستاد، نفس نفس می زد. پایش را بالا آورد ... لنگه در که با لگدی گشوده شد، چشمانش فراخ شد و خیره ماند به درون ... اشک در چشمانش حلقه بست. از پس ِآنچه دیده بود رمقی برایش نماند. دیگر تاب ایستادن نداشت، زانو زد، اما کارد را با چنان قدرتی چسبیده بود که از میان انگشتانش خون می چکید بر سنگفرش ایوان خانة برات.    

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo