X
تبلیغات
رایتل

سیگاری

جمعه 8 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 05:57 ب.ظ

باتلاق تقدیر بی ترحم در پیش و

 دشنام پدران خسته در پشت ...       (احمد شاملو)  


من با مادرم زندگی می کنم و تنها مشکلی که دارم اینه که سیگار رو باید بیرون از خونه بکشم. اولین سیگار روزانه برای هر سیگاری خیلی عزیزه. و من اولین نخ سیگارم رو دم در می کشم و غالبا روزهام، با دیدن پسربچه منگلی که روبروی ما زندگی می کنن شروع میشه. با اون گوش های برگشته و صورت گرد و لپ های متورم، نگاهم می کنه و لبخند می زنه. اوایل من دل و دماغ این رو نداشتم که به پاسخ لبخندش سری تکان دهم، یا لب و لوچه ام را کج کنم تا او خوشش بیباید. خیره نگاهش می کردم و به این فکر می کردم که چند سالشه. شاید پاتزده سال. اما هیچ وقت نمیشه سن آنها را فهمید. انگار همیشه بچه اند. تا اینکه کم کم با هم دوست شدیم. هر روز می آمد کنارم می نشست و بدون هیچ کلامی، کلی به هم نگاه رد و بدل می کردیم و لبخند. خیلی خوشش می آمد از اینکه دود سیگار را حلقه ای کنم و بیرون بفرستم ار ریه هام. تا اینکه یک روز سیگار را از من گرفت و پک محکمی زد. حسابی به سرفه افتاد و هر دو خندیدیم.

چند روز بعد دیدم از سوپری سر کوچه مان بسته ای سیگار گرفته و ... ناباورانه دیدم سیگار می کشد. گویی سالهای سال سیگاری ست. احساسم گنگ و مبهم بود. نمی دانم می بایست نگرانش می شدم یا . . .

اما چند لحظه بعد که دیدم طفل معصوم را پدرش زیر مشت و لگد گرفته ، احساسم راروشنتر از قبل درک می کردم و پشیمان بودم از اینکه خلوت خانه و زندگی شان را آشوب کرده ام. احساس گناه.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo