X
تبلیغات
رایتل

شب امتحان

جمعه 29 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 11:33 ب.ظ

معین زله شده بود از اینکه هر شب و هر روز باید شاهد جر و بحث بابا و مامان باشه. اشک تو چشم هاش جمع شده بود. پتو رو کشید روی سرش و سعی کرد صدای هق هق گریه ش بلندتر نشه. اما مهسا بیدار شده بود.

مهسا: داداشی الان خدا بیداره؟

معین: مگه نگفتم بگیر بخواب؟

خشونت کلامش و صدای معصومانه مهسا دلش را لرزاند. پشیمون شد از دعوایی که سر شبی باهاش کرده بود. البته همه ماجرا همین نبود. معین برگه امتحانش را هم باید نشان پدر می داد. ریاضی –صفر- و این به شدت می ترساندش. از طرفی امتحان فردا هم که مطمئن بود نمره نمیاره. صدای دعوای مامان و بابا کم تر شده بود. با خودش گفت ای خدا میشه این آخرین دعوای مامان و بابایی باشه؟

"مادر در را باز کرد و با ورودش دریایی از نور داخل اتاق شد." آمد بالای سر بچه ها. مهسا را بوسید و پتو را کشید تا روی سینه اش. برگشت و در را بست. معین خواب و بیدار بود. آخرین جمله های دعوا را هم شنید.

صدای پدر: فقط یه ماموریت کاریه. باور کن.

صدای مادر: باور می کنم. اما خودمم باهات میام. اشکالی داره؟  

صدای پدر: اگه تنها بودم اشکالی نداشت. اما دو تا از بچه های اداره هم هستن.

معین دیگه چیزی نشنید. در عالم رویا به این فکر می کرد که آیا مامان با بابا میره جیرفت یا نه.  

پدر ساعت چهار صبح بیدار می شود. خیلی بی سر و صدا لباس هایش را به تن می کند و از خانه بیرون می زند. پشت ماشین اداره که می نشیند ناگهان درنگ می کند... اما لحظه ای بعد تصمیمش را می گیرد. استارت می زند و حرکت می کند.

بم. پنج دی ماه هشتاد ودو. ساعتی پیش از زلزله.


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo