X
تبلیغات
رایتل

شطحیات

جمعه 24 دی‌ماه سال 1389 ساعت 04:13 ب.ظ

وه که جهنم نیز

چندان که پای ِ فریب در میانه باشد

زمزمه اش

            ناخوشایندتر از زمزمه ِ بهشت نیست.  

                                                          (احمد شاملو)

 

حضرت مولانا در مثنوی شریف حکایتی نقل می کند که به جهت دوری از اطنابِ سخن به دوبیت انتهایی آن که به حق همه مفهوم را روشن و رسا در خود دارد، بسنده می کنم.

احمقی ام بس مبارک احمقی ست........ که دلم با برگ و جانم متقی ست

گر تو خواهی کت شقاوت کم شود....... جهد کن تا از تو حکمت کم شود

و این را گفتم تا بدانید که چندان در پی حکمت و فلسفه بافتن نیستم. اینها آموخته های من است از زندگی ،که چه بسا دلیل هایش را هم از یاد برده باشم، البته اگر پیش از این دلیلی برایش داشته بوده باشم.

 

چندی پیش با برادرم علی سوار تاکسی شده بودیم که راننده شروع کرد به درد دل کردن و پر گویی. که پیش از این چه بوده و حالا به این روز ِ مسافرکشی افتاده. که پیش از اینها اگر هر ماه یک بار مسافرت خارجه نمی رفت و ... سخت آزرده خاطر شده بودم و کم مانده بود از کوره در بروم از این همه احمق فرض شدنم. که علی به فریادم رسید و شروع کرد به سخن راندن از کسادی بازار فرش و پسته. که دیگر ما صادرکنندگان این قلم کالاها هم منافع سرشار گذشته را نداریم و ... چشم های راننده داشت از کاسه در می آمد. اما باور کنید که کم کم باور کرد. تا جایی که آدرس حجره فرش فروشی را هم از برادرم پرسید و هنگام پیاده شدن به زور کرایه را قبول کرد.

اکنون که به آن روز می اندیشم از راننده تاکسی و دنیای جالبی که برای خودش ساخته بود بیشتر خوشم می آید. دنیایی سرشار از امیدها و آرزوهایی که نبود. و نبودشان شاید برای او بهتر هم می بود. و آنها چه به سادگی دروغ می گفتند. همچون آب روان. هیچ راستی را به زلالی و پاکی آن دروغ ها ندیده ام.

 

 دل به دریا می زنم و این را هم می گویم که اصلا دنیای حقیقی و واقعی به پشیزی نمی ارزد. انسان همیشه از چیزی که هست و واقعیتی که در آن قرار دارد فرار می کند. حتی بهشت موعود هم تا وقتی در رویای ما باشد زیبا و خواستنی ست. آیا به واقع چیزی مهوع تر و کسل کننده تر از آسایش و وفور نعمات بهشت سراغ دارید؟  تصور جامعه ای که در آن جز راستی و صداقت نباشد نه تنها زشت و ناپسند است که به تعبیر بهتر و درست تر اتوپیایی است  که انسان به یاری آن شعله کوچک امید را در دلش زنده می دارد.

 

این جا من از برخی دروغ ها که بابرنامه و از پی کسب سود و منفعت گفته می شود سخنی نمی گویم، هر چند که راجع به آن هم حرف ها می توان زد. من از "دروغ های لحظه ای" سخن می گویم. دروغ های کودکانه. و مگر بعضی از بچه ها دروغ های باورنکردنی و عجیبی نمی سازند، با معصومیتی تمام، خواهان جلب توجه بزرگ ترها یا متعجب ساختن هم بازی ها. از اینهاست که من سخن می گویم.

 

و انصاف دهید که آیا هیچ گاه نبوده است که یک دروغ کوچک ما را از بسی گرفتاری ها نجات داده باشد؟ یا دروغی کوچک که از ره مهر به پدر یا مادرمان گفته باشیم ( که مثلا سیگار نمی کشیم) و باور کردن آنها چه شادمان مان که نکرده است. مار را و آنها را. از اینهاست که من سخن می گویم.

 

اصلا با نگاهی به بهترین رمان هایی که خوانده ایم، می بینیم که هر آن کدام شان که بهتر و بیشتر و بزرگ تر دروغ پردازی کرده اند، دنیای بهتر و جذاب تری را تصویر کرده اند و به پاس همین دنیای دروغین چه جایزه هایی هم که نگرفته اند.

اگر فرصتی دست دهد از کتاب ِ محبوبم تذکره الاولیای عطار نیز چندی خواهم گفت از دروغ های زیبایی که مو بر تن آدمی راست می کند و الحق که هنر بزرگ آن همین است.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo