X
تبلیغات
رایتل

جمعه 10 دی‌ماه سال 1389 ساعت 12:03 ق.ظ

چون با خود خالی ماندم

تصویر عظیم غیابش را

        پیش نگاه نهادم.         (احمد شاملو)

 

برای من نیکو نوشتن سخت و دشوار نیست، بلکه کاری ست نزدیک به محال.همه تلاشم را می کنم و بهترین واژه ها را که در چاله چوله های ذهن دارم بر می گزینم. اما زمانی که آن ها را بر سپیدی کاغذ می نویسم ... همه چیز بی قواره است و زار می زند. سپیدی صفحه فقط سیاه شده است و مکدر. پس احساس گناه گریبانم را می گیرد، که کم ترین دانسته ها و داشته های ذهن را هم نتوانسته ام به قاعده و به قامت بر کاغذ بیاورم ... به صرافت می افتم که دوباره خود را بیازمایم. کاغذ را مچاله می کنم و از نو شروع می کنم ... اما باز هم واژه ها لرزان و گریزان همچون ماهی از میان ذهنم می لغزند و می گریزند. نوشته را که بازخوانی می کنم، کلمات جلو چشمم رژه می روند و با قهقهه شان ریشخندم می کنند. چنین مواقعی ست که ذهنم سیاهی می رود...تار می شود... کورذهنی شاید... همه چیز سیاهی است و بس. کم کم مجاب می شوم که قلم را کنار بگذارم و کتاب را بردارم و هنوز و هنوز بخوانم و بخوانم.

چنین بود حال و احوالم تا روزی که دستان خالی و پیشنهاد احسان جوانمرد وسوسه ام کرد به نوشتن که شاید گره ای گشوده شود. نوشتم... و از آن روز هر روز می نویسم. دیگر زشت و نیکو نوشتن را چندان بهایی نمی دهم. مهم شسته، رفته نوشتن بود.

پیشنهاد دوست خوبم محسن باقرلو و کیامهر عزیز، که وبلاگی داشته باشم ، هم زمان شد با دوره ای که شروع کرده بودم به نوشتن. نخست نمی دانستم که در چه موضوع و مایه ای باید نوشت. دیگر هراسم از دیده شدن نوشته های پر ایرادم بود که بازم می داشت از چنین تصمیمی ... که این سخن سعدی شیراز به خاطرم آمد:  تا متکلم را عیب نگیرند، سخنش صلاح نپذیرد.  قرار شد که دست به کار شوم. 

اکنون که بیست و نه زمستان از عمرم می گذرد به کودکی نوپا می مانم که به شوق آموختن بارها و بارها زمین می خورد و از رو نمی رود ... پس از رو نخواهم رفت. خواهم نوشت. با اشتیاق تمام. با تمام اشتیاق.

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo