X
تبلیغات
رایتل

واکاوی یک رویا

یکشنبه 1 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 12:02 ق.ظ

گربه همه عمرخویش با تو برآرم دمی

حاصل عمر آن دم است باقی ایام رفت

یکّه بودنم...بستگی نداشتن به دوستانی خوب...شعله گکی در خود بودن...سرفروبردن درلاک خویش وبی دوست زندگی کردن ـ مگر مهدی که همه جا وجای همه برایم دوست بوده و هست ـ و ژرفنای سکوت ونارسایی کلام، پیوسته بهانه هایم بوده اند برای گریز...گریز از جمع. تا امروز که ناگزیر زبانم بند می آید و صدایم بر نمی آید.و تلّی ازسیاهی و خاموشی در جانم انباشته شده است.اکنون مانده ام و حسرت ایامی که سپری شدند بی دوست... منت دار همه دوستانی هستم که سرشارم کردند از احساساتی متفاوت و به یادماندنی.

دیشب چنین در احوال وروزگارم تامل میکردم که خواب هوشیاری ازسرم ربود...وکابوسی دهشتناک به جایش نهاد.

شهد این پندار که دوستانی چنین خوب و نازنین پیدا کرده ام آمیخته در رویایی تلخ ...معجونی از افکاری پریشان برایم ساخت که امروز دستم را به قلم بردم.هرچند از محتوای این کابوس که بیابانی برهوت بود وناتوانی ِبزرگ ِمن... سخنی نمی گویم اما تردید ندارم، پیامش این بود که علی رغم میلم نتوانستم در برابر آنهمه خوبی دوستانم کمترین کاری کرده باشم. پیامش این بود که دوستان، بسیاری از لحظات را با بزرگواری خودشان تحمل کردند.

پی نوشت: جای محسن و ایرن.آرش وسامان. احسان و رویا.حامد وموناهیشکی.مرتضی و رضافتوحی عزیز خیلی خیلی خالی بود.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

شب امتحان

جمعه 29 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 11:33 ب.ظ

معین زله شده بود از اینکه هر شب و هر روز باید شاهد جر و بحث بابا و مامان باشه. اشک تو چشم هاش جمع شده بود. پتو رو کشید روی سرش و سعی کرد صدای هق هق گریه ش بلندتر نشه. اما مهسا بیدار شده بود.

مهسا: داداشی الان خدا بیداره؟

معین: مگه نگفتم بگیر بخواب؟

خشونت کلامش و صدای معصومانه مهسا دلش را لرزاند. پشیمون شد از دعوایی که سر شبی باهاش کرده بود. البته همه ماجرا همین نبود. معین برگه امتحانش را هم باید نشان پدر می داد. ریاضی –صفر- و این به شدت می ترساندش. از طرفی امتحان فردا هم که مطمئن بود نمره نمیاره. صدای دعوای مامان و بابا کم تر شده بود. با خودش گفت ای خدا میشه این آخرین دعوای مامان و بابایی باشه؟

"مادر در را باز کرد و با ورودش دریایی از نور داخل اتاق شد." آمد بالای سر بچه ها. مهسا را بوسید و پتو را کشید تا روی سینه اش. برگشت و در را بست. معین خواب و بیدار بود. آخرین جمله های دعوا را هم شنید.

صدای پدر: فقط یه ماموریت کاریه. باور کن.

صدای مادر: باور می کنم. اما خودمم باهات میام. اشکالی داره؟  

صدای پدر: اگه تنها بودم اشکالی نداشت. اما دو تا از بچه های اداره هم هستن.

معین دیگه چیزی نشنید. در عالم رویا به این فکر می کرد که آیا مامان با بابا میره جیرفت یا نه.  

پدر ساعت چهار صبح بیدار می شود. خیلی بی سر و صدا لباس هایش را به تن می کند و از خانه بیرون می زند. پشت ماشین اداره که می نشیند ناگهان درنگ می کند... اما لحظه ای بعد تصمیمش را می گیرد. استارت می زند و حرکت می کند.

بم. پنج دی ماه هشتاد ودو. ساعتی پیش از زلزله.


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

مرد

جمعه 22 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 10:05 ب.ظ

و در پشت حماسه های پر نخوت

                                    مردی تنها

                                           بر جنازه خود می گرید. (احمدشاملو)

 

با چشمانی یکپارچه خون در را گشود. گونه های سرخش در هوای طوفانی و برفی به کبودی می زد و گویی که می خواست با نعره ای گلودر آسمان را بر سر دنیای لعنتی آوار کند. در به دیوار اصابت کرده بود و اکنون صدای بازبسته شدنش در فضای حیاط بزرگ خانة برات طنینی از وحشت و دلهرة مرگ را انعکاس می داد. لحظه ای درنگ و سکوت. نگاهش با نگاه برات گره خورد بهادر. انگار سالهاست که مرده باشد برات. کنار درختان خشکیده باغ روی ویلچرش نشسته بود، یا شاید مرده بود که کاری نمی کرد. نگاهش پوچ ِ پوچ بود و بی معنی. و همین خشم بهادر را آمیخته می کرد با شگفت زدگی ِ هولناکی ... چرا کسی کاری نمی کند. چرا پدرش، برات به پایش نمی افتد. چرا التماسش نمی کنند. اما خشم مانع از آن بود که بهادر بتواند لحظه ای دیگر تامل کند. می خواست، اما نتوانسته بود. پس خم شد و از ساق جورابش چاقویِ دسته استخوانی ، یادگار جوانی پدرش را ، بیرون کشید. بار دیگر پدر را نگریست. چشمان پدر هنوز خیره مانده بود به نگاه پسر. انگار میخکوب شده باشد به او. بهادر به یکباره خودش را از پدر واگرفت و حیاط را بدو پشت سر گذاشت و پله ها را دوتا سه تا، یکی کرد و پشت در که رسید لحظه ای ایستاد، نفس نفس می زد. پایش را بالا آورد ... لنگه در که با لگدی گشوده شد، چشمانش فراخ شد و خیره ماند به درون ... اشک در چشمانش حلقه بست. از پس ِآنچه دیده بود رمقی برایش نماند. دیگر تاب ایستادن نداشت، زانو زد، اما کارد را با چنان قدرتی چسبیده بود که از میان انگشتانش خون می چکید بر سنگفرش ایوان خانة برات.    

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

متخصص حلق و بینی

جمعه 15 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 08:09 ب.ظ

که زمین

       از این گونه حقارت بار نمی ماند

اگر آدمی

         به هنگام

                  دیده حیرت می گشود. (احمدشاملو)   


سال 2100

بیمار شماره 11 به جهت هفت ثانیه تاخیری که داشت، مجبور شد تا ساعت هشت شب منتظر بماند تا همه بیماران ویزیت شوند. دکتر درست راس ساعت او را پذیرفت. بیمار روی تخت دراز کشید و دکتر گلویش را معاینه کرد.

دکتر: چطوری شماره 11. داروهات رو مرتب مصرف می کنی؟

بیمار: آره. خیلی بهتر شدم. اصلا هر وقت فکر دروغ گفتن به ذهنم می رسه حالت تهوع بهم دست میده.

دکتر: ببین چقدر متورم شده حنجره ت. چرا یه کم به فکر خودت نیستی؟ ... از کی متورم شده؟

بیمار: درست از زمانی که به خاطر قسط های خونه مجبور شدم ماشینم رو بفروشم.

دکتر: به احتمال زیاد عفونت وارد خونت شده؟ ... خوب درد از کی شروع شد؟

بیمار: درست از زمانی که همکارم قسط خونه اش تموم شد و ماشین من رو خرید.

                                                                

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سیگاری

جمعه 8 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 05:57 ب.ظ

باتلاق تقدیر بی ترحم در پیش و

 دشنام پدران خسته در پشت ...       (احمد شاملو)  


من با مادرم زندگی می کنم و تنها مشکلی که دارم اینه که سیگار رو باید بیرون از خونه بکشم. اولین سیگار روزانه برای هر سیگاری خیلی عزیزه. و من اولین نخ سیگارم رو دم در می کشم و غالبا روزهام، با دیدن پسربچه منگلی که روبروی ما زندگی می کنن شروع میشه. با اون گوش های برگشته و صورت گرد و لپ های متورم، نگاهم می کنه و لبخند می زنه. اوایل من دل و دماغ این رو نداشتم که به پاسخ لبخندش سری تکان دهم، یا لب و لوچه ام را کج کنم تا او خوشش بیباید. خیره نگاهش می کردم و به این فکر می کردم که چند سالشه. شاید پاتزده سال. اما هیچ وقت نمیشه سن آنها را فهمید. انگار همیشه بچه اند. تا اینکه کم کم با هم دوست شدیم. هر روز می آمد کنارم می نشست و بدون هیچ کلامی، کلی به هم نگاه رد و بدل می کردیم و لبخند. خیلی خوشش می آمد از اینکه دود سیگار را حلقه ای کنم و بیرون بفرستم ار ریه هام. تا اینکه یک روز سیگار را از من گرفت و پک محکمی زد. حسابی به سرفه افتاد و هر دو خندیدیم.

چند روز بعد دیدم از سوپری سر کوچه مان بسته ای سیگار گرفته و ... ناباورانه دیدم سیگار می کشد. گویی سالهای سال سیگاری ست. احساسم گنگ و مبهم بود. نمی دانم می بایست نگرانش می شدم یا . . .

اما چند لحظه بعد که دیدم طفل معصوم را پدرش زیر مشت و لگد گرفته ، احساسم راروشنتر از قبل درک می کردم و پشیمان بودم از اینکه خلوت خانه و زندگی شان را آشوب کرده ام. احساس گناه.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2    >>